آزمون عشق

آه!
باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شرين افتاد:
بيستون بود و تمنای دو دوست،
آزمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که چو کبک،
خنده می زد «شيرين»،
تيشه می زد «فرهاد»!
نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،
نه توان کرد ز بيدردی شيرين فرياد .
کار «شيرين» به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسی ريختن است!
کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است .
رمز شيرينی اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين،
بی نهايت زيباست
آن که آموخت به ما درس محبت می‌خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به اميدش ببری رنج بسی.
تب و تابی بودت هر نفسی.
به وصالی برسی يا نرسی!
سينه بی عشق مباد!!!

خدایم لابه لای توفان بود

پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش كرد و گفت : نه ، هرگز ، همسري ام را سزاوار نيستي؛ تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد . تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي .خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را. به پدرت پشت كردي ، به پيمان و پيامش نيز.

غرورت، غرقت كرد. ديدي كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندي كوهها !

پسر نوح گفت:اما آن كه غرق ميشود، خدا را خالصانه تر صدا ميزند ، تا آن كه بر كشتي سوار است. من خدايم را لابه لاي توفان يافتم، در دل مرگ و سهمگيني سيل.

دختر هابيل گفت : ايمان پيش از واقعه به كار مي آيد . در آن هول و هراسي كه تو گرفتار شدي ، هر كفري بدل به ايمان ميشود. آنچه تو به آن رسيدي ، ايمان به اختيار نبود ، پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست.

پسر نوح گفت : آنها كه بر كشتي سوارند، امنند و خدايي كجدار و مريض دارند كه به بادي ممكن است از دستشان برود. من اما آن غريقم كه به چنان خداي مهيبي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم . خداي من چنان خطير است كه هيچ توفاني آن را از كفم نمي برد .

دختر هابيل گفت : باري ، تو سركشي كردي و گناهكاري . گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد .

پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت : شايد آن كه جسارت عصيان دارد شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا كه مجال سركشي داد ، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد!

دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و آنگاه گفت : شايد . شايد پرهيزكاري من به ترس و ترديد آغشته باشد ، اما نام عصيان تو دليري نبود . دنيا كوتاه است و آدمي كوتاهتر . مجال آزمون و خطا نيست .

پسر نوح گفت : به اين درخت نگاه كن ، به شاخه هايش. پيش از آن كه دستهاي درخت به نور برسند ، پاهايش تاريكي را تجربه كرده اند . گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد. گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت...

پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دوردست ها تماشايش كرد و سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه با خود مي گويد : آيا همسري اش را سزاوار بودم!

نوشته : عرفان نظرآهاري

بازاریابی

در دانشگاه استنفورد (شاهد) ، استاد در حال شرح دادن مفهموم بازاریابی به دانشجویان خود بود............ ...

1) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، به این میگن بازاریابی مستقیم

2) شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون  ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ،به شما اشاره می کنه و می گه : " اون پسر ثروتمندیه ، باهاش ازدواج کن" ، به این می گن تبلیغات  

3) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین ، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، به این میگن بازاریابی تلفنی

4) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش   ، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین ، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین ، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین : " در هر حال ،من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج می کنی؟"   ، به این میگن روابط عمومی

5) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه : "شما پسر ثروتمندی هستی ، با من ازدواج می کنی؟"   ، به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری

6) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه ، به این میگن پس زدگی توسط مشتری

7) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش و می گین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی می کنه ، به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا

8) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، ولی قبل از این که حرفی بزنین ، شخص دیگه ای پیدا می شه و به دختره میگه : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا

9) شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، ولی قبل از این که بگین : "من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن" ، همسرتون پیداش میشه ، به این میگن منع ورود به بازار !

 

ایران باستان

وصیت نامه کوروش کبیر

 

ادامه نوشته

اون روزا یادش بخیر...

يه روزي نشسته بودم

حسابي توي خيالات خودم غرق بودم

يه دفعه خاطره هام

- مثه زنبور عسل كه كندوش و خراب كني -

به خيالات و توهمات من هجوم آوردن

يادم اومد روزايي كه خيلي هم دور نبودن

لحظه هايي كه بدون شادي و شور نبودن

ترم يك ، يادش بخير!

همگي خوشحال و خندون

چهره هامون داد ميزد ترم يكي هستيم !

تو كلاس شيمي مون لطيفه و مشاعره

تلافي ميكرد بداخلاقي هاي عموزاده

يادته ؟ گوشه ي تخته بودش و شمارش خميازه ها...

كلاس زيست با سركار خانم بينشيان

زبانِ پيش و به جاش كلاس « ورزش » براي بعضي ها !

حاج آقا مهدوي و معارف اسلامي

كلاس شيرين استاد كسايي يادش بخير

ليست نمره هاي كامپيوتر ساختگي و سركاري !

تو كلاس بيوشيمي همگي بنده بوديم براي دكتر بندگي

روحمون تازه ميشد با شعر و داستاناي استاد فرزامي

واسه مون تازگي داشت آناتومي با الداغي

ترم دو تحولي بود ، همگي شديم كباب !

ترم درساي تخصصي بود و علم و كتاب

 انگل و فيزيك و قارچ ، فيزيولوژي

با اساتيد : پازوكي و حجازي ، امراللهي و جراحي

كلاس ايمني و اسلايدهاي صدّيقي

شادي اومدن كوخايي ...

كلاس سنگين ميكروب با ايراجيان و سلمان زاده

خشم توفنده و ناگهاني جزايري

زبانِ عمومي و ترجمه هاي ساجدي

ترم سه ، عكس و خداحافظي و حلاليت

ترم افسوس روزايي كه ميرفت ...

خون شناسي در كنار منطق رضواني

يا چونه زدن با استاد سر نمره ي پاياني !

بانك خون و اصول ايمني شهرابي

نگو استاد ، بگو يه فرشته ي نجات ، توي لحظه هاي بحراني

درس ويروس و بيو با ولي زاده و نظري

كلاس اخلاق و داستاناي شاخ درآر استاد زارعي !

پرسش سر كلاس بافت مون يادت مياد؟

يا نصيحت هاي ارزشمند استاد حقيقي

از خانم عسگري و كلاس آسيب چيزي يادم نمياد

اونقده كسل كننده بود كه حتي توي خوابم نمياد !

ترم چارم مثه برق و باد گذشت

اومد و خاطره اي گذاشت و رفت

از بيمارستان فاطميه و امير و آزمايشگاهِ مركزي مون ،

امتحان آخر دوره و تمديد شدن يه هفته اي دوره مون ،

تا خداحافظي آخرمون ...

ديگه چي بگم برات ؟

من كه ميگم همينه تلخ ترين خاطره مون !

 

 

انواع واکسنها
ادامه نوشته

فرشته ی بیکار

فرشته‌ی بیكار

شبی مردی خواب عجیبی دید. دید که رفته تو كارگاه فرشته‌ها.

هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیکها از زمین می‌رسند باز می‌کنند و آنها را داخل جعبه می‌گذارند.

مرد از فرشته‌ها پرسید: شما چه کار می‌کنید؟

فرشته‌ی در حالی که نامه‌ای را باز می‌کرد گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خدا را تحویل می‌گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت باز تعدادی از فرشتگان را دید که چیزهایی را داخل جعبه‌ها و پاكتها می‌گذارند و آنها را توسط پیکهایی به زمین می‌فرستند.

مرد پرسید: شما چه کار می‌کنید؟

فرشته‌ای با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمتهای خداوند را كه جواب نامه‌های بندگان است، برایشان به زمین می‌فرستیم.

مرد دوباره کمی جلوتر رفت اما آنجا دستگاه‌ها همه خاموش بودند و فرشته‌ها بیکار و دمغ نشسته بودند. با تعجب از فرشته‌ها پرسید شما چرا بیکارید؟

فرشته‌ای جواب داد: اینجا بخش دریافت تأییدیه است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده و جواب نامه‌هایشان را گرفته‌اند باید جواب بفرستند و دریافتش را تأیید كنند اما فقط عده‌ی بسیار کمی جواب می‌دهند.

مرد پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند «خدایا شکر».

روزی که امیر کبیر گریست

روزی که امیر کبیر گریست

سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود !!!

هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند !!!

روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.

چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد...

در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست.

 امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.

ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند.

 امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند...

 
 

تست هوش

اگه این مطلب رو خوندي ، یادت باشه به خاطر این نیست که من فکر می کنم تو از من باهوش تری،

OK؟

در ادامه این مطلب 4 تا سوأل هستش. باید اونها رو سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری،  حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی.

 

 

ادامه نوشته

سيزده نكته مهم زندگي و عشق از گابريل گارسيا ماركز

۱) دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا ميكنم.

2) هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود.

3) اگر كسي تو را آنگونه كه ميخواهي دوست ندارد به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

4) دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.

5) بدترين شكل دلتنگي براي كسي اين است كه در كنار او باشي و بداني كه به او نخواهي رسيد.

6) هرگز لبخند را ترك نكن ، حتي وقتي ناراحتي ؛ چون هركس ممكن است عاشق لبخند تو شود.

7) تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.

8) هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.

9) شايد خدا خواسته كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را . به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر ميتواني شكرگزار باشي.

10) به چيزي كه گذشت غم مخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

11) هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني.

 12) خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را ميشناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.

13) زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري.

نامه ای از هنری ماتیس Henri Matisse به یک دوست ؛ ترجمه سیاوش روشندل

گزیده‌ای از یک نامه‌ی برانگیزاننده و الهام بخش از « هنری ماتیس »
ادامه نوشته